Parastoo's blog

سلام !

آدرس جدید وبلاگم اینه:

www.parastoosblog.blogfa.com

لطفا از این به بعد به اونجا سر بزنید چون اینجارو دیگه آپ نمی کنم  و اگه ممکنه بچه هایی

که تبادل لینک کردیم لینک من و درست کنن.مرسی

تو بلاگفا منتظرتونم.

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟

 

بهار بهار

یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

 

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

 

چه قد دلم فصل بهارو دوست داشت

وا شدن پنجره هارو دوست داشت

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

 

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟

 

ترانه:بهار بهار

سروده ی محمد علی بهمنی

 

عید همه ی دوستای خوب و عزیزم مبارکقلب

امیدوارم بهترین ها براتون اتفاق بیفته و همه چی همونجور پیش بره که آرزوش و دارید...فرشته

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

یادت باشد

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کنی!

خیس و خسته بیا...

نمی خواهد شاعر باشی

باران باش!

همین برای هفت پشت روییدن کافی ست!

"سید علی صالحی"

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

  _ خب برندار!تو که میدونی بفهمه عصبانی میشه،خودتم خوشت میاد!

  _ نه هیچی نمیشه،شما فقط زود اماده شید

  _ تو دلم گفتم:وای باز این شجاعتش گل کرد،انگار دوست داره باباش دعواش کنه                               

نیما یواشکی سوییچ و برداشت و اومد.همیشه از وقتی که یادمه این و خواهرش مثل کارآگاه ها بودن آیدا دسـتور می داد و نیما مثل یک دستیار اجرا می کرد!البته من و پریسا هم(در دوران طفولیت) دست کمی نداشتیم؛منم نقش نیما رو داشتمسبزنیما سوییچ و انداخت تا آیدا رو هوا بگیره و زودتر بره پایین.انقد به ما هم گفتن زودباشید که کمتر از یه دیقه بعد رسیدیم پایین

پریسا می ره میشینه جلو و من و نیما عقب!نیست که آیدا و پریسا از ما دو تا بزرگترن همیشه تو همه ی کارا ما باید پشت سرشون باشیم!تا آیدا خانوم اومد استارت زد ماشین پرید بالا!حالا هولم شده که نکنه باباش بفهمه و بیاد پایین..هی ما بهش توضیح می دیم ولی مگه گوش میکنه؟!(بنده و پریسا از پونزده سالگی مفتخر شدیم تا با حضور سبز پدر تعلیم رانندگی ببینیم)صدبار گفتیم پات و زود از کلاج برندار و این حرف ها ولی اون هیچی نمی فهمید!تازه غرورشم اجازه نمی داد حرف ما رو گوش کنه،هر دفعه بدتر می شد!یعنی من دیگه احساس می کردم رو این بوفالوهای شهربازی نشستم!

جالبیش اینجاست که با همین پرش حرکت هم می کردیم!

دقیقا روبروی ماشین داییم اینا،ماشین ما پارک بود،بعد برای اینکه این دایی گیزی(!) بتونه از کنار ماشین ما راحت رد شه اومدیم تدبیر به خرج دادیم و قبل اینکه اصلا استارت بزنه ماشین و خلاص کردیم و هل دادیم عقبنیشخند(یعنی الآن که یادم افتاده دارم از خنده می میرم،آخه این چه کارایی بود ما می کردیم؟!)ولی وقتی این قضییه ی پرش پیش اومد پی بردیم که انگار این تدبیرمون خیلی هم کارگشا نبوده.یعنی چند لحظه که افتضاح بود:من یه لحظه دیدم داریم می پریم و صاف می ریم تو ماشین ما!فقط چشمام و بستم و چند لحظه بعدمون و تصور کردم که چه جوری می خوایم جواب مامان و باباهامون و بدیم؟همه مون تو یه ردیف افقی از تخت های بیمارستان می خوابیم و به دست و پا یا شایدم سر شکسته ی هم نگاه می کنیم و متاسف میشیم!!یعنی واقعا تو این یه لحظه تمام این فکرها +خیلی چیزای دیگه از سرم گذشت.بعد گفتم پس چرا این انتظار انقدر طولانی شد؟چرا صدای این برخورد نیومد؟که دیدم آیدا سریع فرمون و گرفت این ور و با فاصله ی یک میلی متر رد شدیم!(اینارو اسلو موشن فضاسازی کنید چون واقعا زمان داشت کش می اومد!)فراموش نکنید که هنوز داشتیم می پریدیم و با همین پرش ها از کنار این حادثه گذر کردیم!یعنی واقعا کار خدا بود چون آیدا به هیچ وجه نمی تونست ماشین و کنترل کنه

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که آیدا برگشته به نیما می گه:از تو کیفم فلش و بده،آهنگ بذارم!!یعنی من همینجور موندم تو این جسارت و اعتماد به نفس!

خلاصه با تمام این اتفاقات ما موفق شدیم اندکی تو شهرک رانندگی کنیم و مثل همیشه که با همیم الکی بگیم و بخندیم و از این کنار هم بودن ها لذت ببریم

برخلاف تصورم بعد اینکه برگشتیم داییم زیاد دعوامون نکرد(توجه کنید این به این معنی نیست که اصلا دعوامون نکردن!)و ما هم با یه چشمک به همدیگه خاطره ی اون شب و رانندگی یواشکی به مدت 10،15 دیقه رو به پایان رسوندیمچشمک

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

"نیرویی تاریک مرا به اتاق آبی می برد گاه میان بازی از هم بازی ها جدا می شدم می رفتم تا میان

  اتاق آبی بمانم ، چیزی در من شنیده می شد مثل صدای آب که خواب شما بشنود ؛ جریانی از

 سپیده دم، چیزها از من می گذشت و در من به من می خورد ، چشمم چیزی نمی دید خالی

  درونم نگاه می کرد و چیزها می دید ؛ به سبکی پر می رسیدم و در خود کم کم بالا می رفتم و

 حضوری کم کم جای مرا می گرفت -حضوری مثل وزش نور-وقتی این حالت ترد و  نازک  مثل یک چینی

ترک می خورد  از اتاق می پریدم بیرون  ،  می دویدم میان  شلوغی اشکال ...  ."

"اتاق آبی ، سهراب سپهری"

 

+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

ای صمیمی ، ای دوست!

گاه بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی

ای قدیمی ، ای خوب !

تو مرا یادکنی ، یا نکنی

من به یادت هستم

آرزوی من همه سرسبزی توست .

+ تاريخ ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

- سر میز شام داشتیم در مورد حیوون ها حرف می زدیم(!) (من و مامانم و پریسا)بعد به این نتیجه رسیدیم که حیوونا خیلی پاکن!  تا حالا به گاوها دقت کردین؟من هر وقت چشماشونو دیدم غم نگاهاشونو حس کردم . انگار یه غم بزرگ تو دلشون دارن ، گوسفند ها هم به طرز عجیبی اینطورین ! همه ی حیوون ها واسه من این حس رو ایجاد می کنند به غیر از گربه ها!  وای من از گربه متنفرم! همه چیزش برام چندش اور و کثیفه . اونا اصلا این پاکی رو ندارن . بر عکس خیلی هم شیطونند البته از نوع منفیش ؛ از نوعی که آدم می ترسه ازشون .اون برق خیلی خاص چشماشون آدمو می ترسونه به خصوص این سیاه ها ... اصلا ملوس نیستن از هر نژادی هم که باشن تصورشون حالمو به هم میزنه واقعا حالت تهوع می گیرم ها!!!مثلا اگه من می خواستم یه حیوون رو با خودم همخونه کنم به هیچ پت خونگی و ... فکر نمی کردم فقط  گاو! یه جوری واسش یه جایی پیدا و درست می کردم و هر چند وقت یه بار که حالم خوب نبود و از همه ی آدم ها دلگیر بودم می رفتم پیشش و با نگاهاش درد دل می کردم ... یا شاید هم یه بره ی سفید کوچولو یا گوسفند یا ... نمیدونم هر چی غیر از گربه ! از خرگوش هم بدم میاد ولی نه به اندازه ی گربه ! حشرات و بعضی از پرنده ها رو هم خیلی دوست دارم ؛ مثل پرستو و پروانه جفتشونو دیوونه وار دوست دارم یه وقت فکر نکنید چون اسم هام هستن ها !!! نه اصلا ربطی نداره !!!  می خوام به همه ی کسانی که از عشق و غم پروانه ها میگن و می نویسن و ... بگم : لطفا گاو ها رو فراموش نکنید ! اونا یه غم خیلی خیلی سنگین تو دلشونه( ازتون میخوام اینارو درک کنید) ما فکر می کنیم چون از همه ی موجودات تواناتریم فکر کردن به سایر موجودات بی معنیه در حالیکه همه ی ما داریم زندگی می کنیم ... آخی ! الاغ ها رو هم خیلی دوست میدارم اصلا گیج و خنگ نیستن فقط تو یه دنیای دیگه ای هستن که واسه بعضی از آدم ها عجیبه . هی داره یه سری جاندار هم یادم میاد که انرژی منفی بهم میدن ؛ مثل ماهی ها . من نمیدونم شما چه جوری ماهی می خورید؟!! یا مرغ؟!! باورتون میشه من تا حالا ماهی نخوردم؟!(حرفام صد در صدیه ها ! اصلا تا حالا نخوردم . هرگز) حتی مرغ هم که گرون میشه شاید من تنها کسی باشم که خوشحال میشم کاش اصلا نایاب بشه!! کلا مرغ دوست داشتنیه ولی اینکه سرشو ببری ، بعد لختش کنی و بندازیش تو قابلمه و ... بعد هم بذاریش رو آتیش ... واقعا با روحیه ی من ناسازگاره! راستی تا یادم نرفته بگم گاو من یا بره ام هیچ گل سرخی رو نمی خورن چون من تونستم اهلیشون کنم . حیوون ها خیلی قشنگ تر و سریع تر از بعضی آدم ها اهلی میشن . خیلی قشنگ تر ... .

- پاییز از راه رسید . فصل خیلی قشنگیه من همیشه تو این فصل آرامش دارم . دیدم خیلی ها وقتی پاییز با شب های طولانی از راه می رسه غمگین و دپرس میشن ولی من به همین آشوب و آرامشش با هم نگاه می کنم و اون موقع است که میگم پر از زیبایی و قشنگیه . حالا که شب ها بلند تره و ماه و ستاره ام مدت بیشتری کنارم هستن حالم خیلی خوبه .

- اگه یه وقت مطمءن نبودین که گوشی و ... نمیتونه بیدارتون کنه به بالشتتون بگید بیدارتون میکنه !البته این رو خواهر من که اثر نداره ولی حالا شما امتحان کنید ! ما سه نفر ( من و مامانم و مامان مامانم ) همیشه اینجوری بیدار شدیم البته همیشه نه ها هر وقت که احساس میکردیم سر اون ساعت بیدار نمیشیم . ولی من حتما به بچه (یا بچه هام !) میگم . به عنوان بچه ی من و نوه ی مامانم و نتیجه ی مامان بزرگم حتما بیدار میشن .

- گاهی شب ها به بعضی جاها که میدونم کسی نیست زنگ می زنم و الکی به صدای گوش نواز بوووق(!) گوش میدم ! ولی اینکه کسی جواب نمیده اصلا مهم نیست همین که انگشتای من چند تا شماره رو لمس می کنه و چندین کیلومتر اون ورتر زنگی به صدا در میاد واسم خیلی بامزه است ! ( پریسا بالا سرمه و داره از گردوهایی که مامانم واسمون پوست کنده می خوره و میگه آخرش هم بنویس : " پریسا هم مسخره ام میکنه !") خب دوستان پریسا هم مسخره ام میکنه ! الآن که تازه اینو خوند بهم گفت واقعا اینکار رو می کنی؟؟!!

- امروز با اعتماد به نفس تمام رفتم اسمم رو تو تیم بدمینتون مدرسه نوشتم ! وای صبح ها مثل بچه ابتدایی ها صف می بندیم ! صد جور دعا و نرمش هم باید میون خواب و بیداری انجام بدیم! چند روز پیش ترکیدیم از خنده به قول دوستم مثل معتادها فقط خم می شدیم تا وایسادن و ورزش نکردنمون نشه فلشر تو چشم معاونین محترم ! دیروز گفتیم بریم ته صف بلکه کسی نبینتمون . منم دوباره همینجوری خم بودم و داشتم می خندیدم که سنگینی دست معاون رو ، رو شونه ام احساس کردم !!! بعد دیگه همه ی بچه ها داشتن من و نگاه می کردن ودوستای بی شعورم هم که هی می خندیدن و ... . همه اش تقصیر این اول هاست دیگه ! جو دبیرستان گرفتتشون و ما باید عذاب بکشیم !!

- عجب پشه ی خنگی ! یه پشه هه داره گوشمو از جا درمیاره آخه پشه ی خنگ ! با گوش چی کار داری؟! هی ! پشه هم پشه های قدیم !!!

 

 

+ تاريخ ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

همیشه موقع خواب مچ دستشو میذاره رو پیشونیش ، بعد یه نفس عمیق میکشه و زیر لبش میگه : بسم ا...

همیشه از وقتیکه یادمه اون اینکارو میکنه. بچه تر، که بودم (!) ازش میپرسیدم چرا میگی بسم ا... ولی الآن دیگه نمی پرسم الآن دیگه میدونم ... یادمه از بس با بچه های همسایمون و دختردایی و پسردایی و ... راجع به جن و اینجور چیزا حرف میزدیم (!) و از هیجان صحبت کردن در موردش کیف میکردیم آخرش کلی ترس ورمون میداشت . هی شروع میکردیم یه سری چرت و پرت خنده دار راجع به جن میگفتیم بعد موقع خواب همه ی شوخیا تو ذهنمون می اومدن و محال بود که ما فکر کنیم همه چی شوخیه!از ترس یه متر به خودمون ...(بییییییییییییب) و این موقع بود که مامانا میگفتن بسم ا... بگو و بخواب!هنوز خوب نگاهاش یادمه( با اینکه معمولا حافظه ی بلند مدتم به کلی وقت نیاز داره تا خاطره هامو یادم بیاره اما گاهی یه چیزایی رو برام حک میکنه که باعث تعجب خیلی هاست! حتی خودمم گاهی اسباب تعجب خودموبه شدت هر چه تمام تر فراهم میکنم دیگه وای به    حال بقیه!) میگفتم ؛ نگاهاش هنوز با همون کیفیت و تازگی تو خاطرمه . حس میکردم خودشم از چیزایی که خبر نداشت ولی نسبت بهشون آگاه بود(!) می ترسید . همیشه آدم بزرگا همین طورین هیچوقت به چیزی که میگن اطمینان ندارن البته دلیلشم اینه که میدونن حق با بچه هاست ولی نمیدونن چجوری بگن اینو !                                                                               

"ما در عصر احتمال به سر می بریم . در عصر شک و شاید . در عصر پیش بینی وضع هوا از هر طرف که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید . عصر جدید . عصری که به  هیچ اصلی جز اصل احتمال ، یقینی نیست ..."

اون موقع ها فکر میکردم اون واسه اینکه جن ها نیان سراغش میگه بسم ا ... ولی حالا فهمیدم دنیا حس های متفاوت تر از ترسیدن جن هم داره . شایدم تا یه جاهایی درست میگفتم اون با اسم خدا خوابشو شروع میکنه چون میخواد تو اون دنیایی که  چند دقیقه دیگه  قدم میذاره تنها نباشه . اونم یه جورایی می ترسه خب . واسه تنهاییاش ، واسه ضعفاش ... البته این نوع ایمان درست نیست که فقط به این دلایل به خدا پناه ببریم ولی من میگم همه ؛ تاکید می کنم : همه این دلایلو دنبال می کنند .

- بازم خوابت نمیبره ؟ دو تا صلوات بفرست راحت میخوابی .

 ولی من به جای خوابیدن و صلوات فرستادن یا هندس فری میذارم تو گوشم یا میخونم یا می نویسم . اما امشب هم میخواستم بگم بسم ا.. هم دو تا صلوات میخواستم بفرستم . یادم رفت . چند دقیقه بعد یه حس بد و منفی که یه شب دیگه هم تجربه اش کرده بودم اومد سراغمون با این تفاوت که اون شب ، شب چهارشنبه ی زمستون بود ولی این بار ... :

ساعت 3 بعد از نیمه شب بود . ما که رسیدیم یه آقا، شونه های یه پیرمرد، که به زور داشت با عصا راه می رفت رو گرفته بود   

 - چرا با آسانسور نمیای؟

- آقام از آسانسور می ترسه !                  

 هم زمان با هم رسیدیم (!) درارو بسته بودن ولی لامپ ها روشن بود تا یه کم اونجا شلوغ شد یه خانم با یه لبخند خواب آلود قفل در رو باز کرد .

می خواستم بهش بگم همه ی عطرام مال تو ! دیگه رو هیچکدومشون حساس نیستم . دیگه برام مهم نیست که یه اسمایل فقط مخصوص من باشه . اصلا مهم نیست . حتی حاضرم همه ی زشتی های جهان مال من باشه ولی تو .. خوب باشی ! دیگه اشکات راه گونه هاتو انتخاب نکنن . من حاضرم همه ی زشتی های جهان مال من باشه !

اه . دکترا چرا اینجورین ؟ چرا قبل اینکه تند تند شروع کنن به نوشتن ، به آدم توضیح نمیدن که چی شده ؟! چرا آدمو تو این حس بد اضطراب و ناراحتی نگه می دارن ؟!

از خودم بدم میاد . باز دارم به خودم فکر میکنم . به اینکه این بغض داره خفه ام میکنه ، بدنم تحمل این فشارو نداره . وای یعنی من چه جوری میخوام تحمل کنم ؟! حس می کنم تمام معده ام میخواد بیاد تو دهنم . کاش شب قبل اینکه بخوابم بسم ا... میگفتم    کاش یادم نمی رفت . کاش می گفتم !

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/٢۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

 وقتایی که می نویسم فقط به نوشتن فکر می کنم واسه همین گاهی خودمو فراموش می کنم

این که مثلا کجام یا اطرافم چه کسایی هستن البته کلا وقتایی که می رم تو فکر این مدلیم .

یکی از کارایی که تو این مواقع ( ناخود آگاه ) دوست دارم انجام بدم اینه که معمولا انگشتامو رو صورتم می کشم و

تا جایی که احساس کنم هیچ پوستی نمونده (!) پوست صورتمو می کًنم . اوایل فقط تو خونه و پیش مامان و اطرافیان نزدیک که

پیششون خیلی راحتم این کارو میکردم ولی کم کم پله های ترقی رو طی کردم و خیلی ریلکس حتی سر کلاس هم این کارو انجام

میدم . تا الآن شونصد بار مامانم و پریسا بهم گفتن :

- آخه این چه کاریه ؟ حیف پوستت نیس ؟ حتما باید صورتتو داغون کنی تا بفهمی نباید صورتتو بکنی ؟!

ولی من هیچ تلاشی نمیکنم تا جلوی این عادت به ظاهر بدمو ترک کنم . تازه به دوستامم سرایت کرده ! اونام میگن از بس تو

 اینجوری می کنی ما هم عادت کردیم و هی می کنیم ! ( اینم از کمال هم نشینی !)

با بقیه بچه ها هم این چیزا رو به شوخی می گیریم و می خندیم . ولی من فکر نمیکنم این کار انقد عجیب باشه  . یه بار یکی از

 بچه ها گفت وا خاک تو سرت واسه چی اینجوری میکنی ؟! و دوباره جمله ی تکراری که " حیف پوستت نیس؟"

بعدا گفت پس تو ام مثل پری می مونی !!! بعدش دیگه با پری این کارو میکردیم تو زنگای تفریح . هم زمان هم با بچه ها

 حرف می زدیم هم پوستامونو بررسی میکردیم واسه یه سوژه ی درست و حسابی ! البته اون تخصصش تو جوشه

 ولی من کلا می کنم هر چی که باشه ! اما واقعا پوستم سبک می شه !

یه بار همین جور پای تی وی پوستمو کندم و بعدش رفتم دوش گرفتم . داشتم موهامو خشک میکردم تا نگام به صورتم

افتاد ... گفتم بفرما پرستو خانوم ! هی مامان می گفت ها !

خودم موقع لیف کشیدن خیلی حواسم هست کلا آروم می کشم ولی این دفعه صورتم می سوخت شدیدا ، به اضافه ی اینکه کلی

هم قرمز شده بود . بعد گفتم دیگه نمی کنم ولی فک کنم در کل 2 روز تحمل کردمو روز سوم دوباره روز از نو ، روزی از نو !

ایرادش چیه خب در عوضش هی ماسک میذارم  رو صورتم و هواشو دارم . همیناست که باعث میشه پوستم خراب نشه چون

نتایج کندن رو خنثی می کنه! کلا با ضرب المثل ها موافق نیستم ولی این یکی کاملا وصف حال منه :

" ترک عادت موجب مرض است " به نظرم خیلی نباید سخت گرفت در عوض من از این کار لذت می برم و

بعدش یه احساس فوق العاده دارم !فرشته

راستی گفتم ضرب المثل ، گفتم که خیلی حرفاشونو قبول ندارم مثلا یه نمونه اش اینه که میگه :

"یه دست صدا نداره یا با یه گل بهار نمیشه " چرا نمیشه ؟! به قول یکی از معلمای چند سال پیشم- که همین عقیده رو داشت-

مگه آدمایی که افکارشون مثل بمب تو جهان صدا کرد چند نفر بودن ؟! فقط خودشون بودنو خودشون .

مثلا هیتلر یه نفری داشت کل دنیا رو فتح می کرد یا مثلا بتهوون یا اصلا حافظ یا ... .

میدونم حرفمو درک می کنید من با کار گروهی و ... کار ندارم ولی اینکه وقتی یه نفر می خواد تنهایی یه کار مهم رو انجام بده

اطرافیان فقط میگن ، فکر کردی چی کاره ای ؟ یه نفری میخوای فلان چیزو درست کنی ؟

بعدشم اونو یه خیال پرداز رویایی میدونن و خودشونو یه مغز کل و یه منطقی تمام و کمال !

من همیشه طرفدار این جمله ام که میگه تو کار خودتو بکن بذار بقیه هم هر طور که می خوان باشن

به نظر من منطق اصلی یعنی این . اونوقت تو اگه کارتو درست انجام بدی می فهمی که چقدر همه می خوان راه تو رو

ادامه بدن . اونوقت دیگه کسی نمیتونه به تو بگه تنهایی از پسش بر نمیای !

من فکر می کنم آدما همیشه دنبال یه منبع الهمامن ، کسی که بهشون انرژی بده و بتونن از اون کمک بگیرن .

نمیدونم خوندم یا شنیدم که آدما همیشه دنبال یه تکیه گاهن . واقعا هم اکثر آدما اینجورین و البته فکر می کنن دیگران باید

اونا رو بکشن بالا . جالبه خیلی وقتا بیشتر از این که از خودمون توقع داشته باشیم ، دنبال انتظارای عجیب غریب تر

تو اطرافمونیم ... من همیشه سعی می کنم تکیه گاه خودم باشم یعنی این چیزیه که یاد گرفتم . هیشکی به اندازه ی خودش

به فکر خودش نیس و حتی تو بعضی وقتا از عزیزترین هاتم - که میدونی تو ام واسشون عزیزترینی- ضربه میخوری .

پس این وسط کی میدونه که تو چه اندازه محتاج یه سایه ی واقعی هستی ؟! بین مخلوقاتی از جنس خودت فقط تو میدونی

که هر چقدرم دور و برت شلوغ باشه باز تو تنهایی!

 چون این باور درست یا غلطو با تمام وجود قبول دارم البته محاله کسی بهم ثابت کنه این یه فکر اشتباهه چون هممون پذیرفتیم

و این حرفارو تجربه کردیم . متاسفانه از نظر خیلیها و خوشبختانه از نظر خودم من هیچوقت نیاز به خیلی چیزارو 

 احساس نمی کنم .  خیلی قشنگ نیست ولی باید اعتراف کنم اینا همش به خاطر اینه که خودمو خیلی خیلی خیلی

 بیش از دیگران قبول دارم البته اینم قبول دارم که این خصوصیات حرص بعضیا رو در میاره ولی دوست ندارم 

به کسی نیازمند باشم یا یه دلیل دیگه اش - که یواشکی به شما میگم - اینه که همیشه دوست دارم بگم من تنهایی

موفق ترم . چون یه زمانی یه نفر که خیلی براش احترام قایل بودم احساس کرد که ما بدون اون هیچ معنی نمیتونیم داشته باشیم!!

( راستی دستم داره میره سمت صورتم !) بگذریم این جمله در نهایت کلیشه بودن ، حقیقته : اول خودتو دوست داشته باش بعد

 دیگرانو ... . اینجوری قدر بقیه رم بهتر میدونی !قلب

 

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/٢٠ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

جانم از هر آنچه "وجود" دارد ، به تنگ آمده

و دستی برنمی گشایم تا جهانی بیافرینم

یا عالمی را نابود کنم .

اگر می توانستم بمیرم ، هرگز زندگانی به سر نمی بردم

که سنگینی روزگاران بر شانه ام گران آمده و خروش بی پایان دریا

گنجینه های خوابم را به یغما برده است .

ای کاش می توانستم خواهش نخستین را دربازم و چون خورشید می رنده ، کار خویش پردازم

کاش می توانستم الوهیت خویش را از فرجام آن جدا سازم ،

و نفس های مرگ خویش را در فضا بدمم و دیگر "نباشم"

کاش می شد بسوزم و از حافظه ی زمان به نا کجای روزگاران رخت بر بندم

"جبران خلیل جبران"

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

کلی کار دارم اما بازم هیچی نمیتونه جلوی نوشتنمو بگیره دوست دارم تا جایی که ممکنه بخونم و بنویسم . نمیدونم چه خاصیتی تو این دو مورد هست که باعث میشه انقدر به سمتشون گرایش داشته باشم ...

فردا کلاس دارم ولی زیاد تمرین نکردم یکی از دلایلشم همین کلی کارای دیگه بود به نظرم واسه همچین تمریناتی باید واقعا با تمرکز و احساست آماده باشی . ویلن زدن یکی از کارایی که مثل همین نوشتن بهم اعتماد به نفس میده . راستی چقد خوشحال شدم که امروز والیبالمون تونست ژاپنو ببره واقعا والیبال ایران خوبه هر چند که به المپیک نرفتن و سر همون بازی های انتخابیشون کلی ناراحت شدم ولی بازم عالین کلا مثل اینکه امسال سال ورزش ایرانه اون از المپیک 2012لندن اینم از پارالمپیک که دارن می ترکونن ... کاش همه چی همیشه همینجور باشه .مژه

وقتیکه این نوشته ثبت بشه تاریخ هیجدهم رو نشون میده خیلی واسم روز مهمیه قبلا ها اصلا از شهریور خوشم نمیومد چون حس خوبی بهم نمیاد یه جور ناراحتی که از تموم شدن تابستون ناشی میشه ... یا کلا ماه جالبی نبود برام الآنم اون حسام دست نخورده باقی مونده ولی تا یاد یه چی میفتم همه چی فراموشم میشه  . چه خوب که یه وقتایی یکی هست که به تو انرژی میده و تو دیگه ناراحت نیستی که داری تو این زمان و مکان زندگی میکنی ؛ انگار اینجوری خودتو تنها  نمیبینی و دلت با حضور یه نفر گرمه      اونقدر همه چیم در هم و بر هم شده که واقعا به یه مسافرت و تفریح درست و حسابی نیازمندم البته اینجوری حس رضایت بیشتری دارم چون از اینکه یه جا بی کار بشینم و بی هدف روزارو شب کنم متنفرم ولی باید فردا همه چی جمع و جور و مرتب کنم حتی اتاقمو! دیروز رفته بودم تولد کل خونمون پر از لباس و ... شده! این مدل شلوغی هام خیلی کلافم میکنه انگار وقتی اتاقم کثیفه دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم مگه اینکه قبلش همه جا مرتب بشه بعد به فکر کار دیگه ای بیفتم !

               

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .

واقعا با خوندن شعرهای فروغ حال میکنم یکی از بهترین هاست . از اینکه خیلی راحت احساسشو بیان میکنه خوشم میاداز اینکه عشقشو با هر چی که لا به لاش هست اینقدر قشنگ توصیف میکنه لذت می برم ، از آدمایی که مدام خودشونو تو قید و بند و تعارف میذارن بدم میاد هر کسی باید حرفاشو راحت بیان کنه و نترسه از اینکه شاید فلانی خوشش نیاد ...خب نیاد مهم اینه که تو از خودت راضی باشی بقیه هر لحظه تحت تاثیر اتمسفر یه چی می پرونن! البته پیشنهاد و انتقاد فرق میکنه . حرف من اینه  که دور و برمون پر شده از آدمایی که هنوز اجازشون دست یکی دیگه اس هنوز منتظرن یکی دیگه بهشون امر و نهی کنه . وای به خصوص زن و شوهرا!!! خب ما این چیزا رو دیدیم که میگیم مجرد بمونیم بهتره! وقتی طرف فکر میکنه ازدوج جلوی خیلی چیزاشو میگیره چه کاریه که فکرای مهم تر شو فراموش کنه؟؟؟ از حرف اصلیم دور نشم ؛ فروغ تو ذهن من یه زن محکمه انگار اونم طرز فکر مارو داره انگار نه انگار که چندین سال قبل از من بوده و حرفاشو زده . شعراش بوی تازگی میدن ... بوی یه پارادوکس خوشگل . یه مقاله در موردش دارم که میگه :

 <<امروز سالها از دوره ی زندگی او گذشته و شاید بسیاری از سخنان و اشعار او دیگر حساسیت های روزگار پیشین را بر نیانگیزد و شاید ده ها سال بعد تمامی اشعار او برای حساس ترین افراد هم عجیب  به نظر نیاید . بنابراین تصور میکنم فروغ ده ها سال زود به دنیا آمده و این تولد زودهنگام به شعر او اثر بخشی بیشتری بخشیده است .>>

واقعا قبول دارم حرف آقای بهمن رحیمی ( نویسنده ی این مقاله ) رو . هنوز که هنوزه وقتی بعضی ها- به خصوص پیرزن ها -  من یا دوستام و ... رو موقع دوچرخه سواری میبینن با نگاهاشون قورتمون میدن! من یکی که میگم چیزی نمونده چادراشونو بگیرن زیر بغلشونو و... یه حال اساسی به ما بدن!حالا شما فکر کنید دیگه اون موقع چی بوده؟! ( دوره ای که فروغ مینوشته) زمانی که زنهای هم سن فروغ فکر بچه زاییدن نه یکی ، نه دوتا بلکه ده تا بودن ، فروغ فرخزاد خیلی راحت نیازای جسمانیشو بیان میکرده و عشق زمینی رو با همه ی خواستگاه های زمینیش نشون می داده ... این روشنفکریش منو هلاک کرده!

راستی با این توصیفاتی که ما شنیدیم  انگار کوروش کبیر هم اینطوری بوده (روشنفکر) تو دورانی که  مردم احساساتشونو کمتر میشناختند و پادشاهای دیگه فکر گسترش حکومت و جنگ و... بودن اون از ایمان و عرفان و بخشش حرف میزد . ایمانی که واقعا بوی خدا میداد نه اینکه ... . همین هاست که آدمو موندگار میکنه حتی اگه هزار سال از زندگیت گذشته باشه بازم ازت خوب یاد میکنن . چه جالبه که انسانی که چند هزار سال پیش از تو زنگی میکرده نظرش با مال تو فرقی نداشته باشه . پس نقش زمان چیه؟ شاید اصلا نیازی به سفر در زمان نباشه اون موقع هم خیلی چیزا مثل الآن بود . من فکر میکنم با این که این تکنولوژی و ... داره به طرز شگفت آوری پیشرفت میکنه ولی باز ما مثل گذشته هامون خیلی احساسات و رفتارا داریم که تو زمان حل نمیشه مثل همون گریه ها که حالمونو خوب میکنه ... من فکر میکنم همه همینجوری باشیم  .وقتی قدیمی تر ها از گذشته حرف میزنن یه حس خوب میگیریم احساس تعلق خاطر داریم به اون دوران . هی بیشتر میپرسیم تا قشنگ تر تصورش کنیم . حتی درد ها و رنج هایی که از اون موقع ها میگن واسه ما خیلی هیجان انگیزه . اگه بخوام حرفامو ادامه بدم  به یه سری سوال که واسه همه بی جوابن نزدیک میشیم مثلا من نمیدونم چرا همیشه دوران کودکی پر از رنگ و تابستونای قشنگ و داغه! ولی الآن انگار حرارت تابستونا کم شده یا چشمک ستاره ها بی حال تر شده ... یا همین قضییه که چرا بعضی لحظه ها واسه ما آشنا و تکرارین؟ آخرین باری که این حس اومد سراغم داشتم سوار تاکسی میشدم و اولین بار هم که به شدت دونه دونه ی لحظه هاش جلو چشممه وقتی بود که من 5 یا 6 ساله بودم و با مامانم رفته بودیم تو این سازمان سنجشا واسه تست بینایی و ... . حالا این که مگه این لحظه ها چه چیز خاصی داشتن که انقدر آشنا بودن برام خودش یه سوال مهمه که جوابش میتونه پرسشهای ذهنمونو پاسخ بده .

به اصطلاح از این حرفام که بگذریم -که البته هیچوقت نمیگذریم- دوباره برمیگردم به فروغ!( میدونم خیلی بی جا حرفو عوض میکنم ولی هی یه چی یادم میاد که دوست دارم درست میون هر حرف دیگه ام بیانشون کنم!) من از وقتی شعراشو خوندم به شعر و شاعری علاقمند شدم . اولین شعری هم که ازش خوندم" صبر سنگ" بود و واسه من حکم یکی از بهترین شعراشو داره ،این یه تیکه از شعرشه که به نظرم عالیییییییییییه :

"می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را 

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم ، نمیدانی؟"

خیلی ها یه چیزیو غذای روحشون میدونن مثلا کتاب ، موسیقی یا حتی دور دور لبخندمنم همه ی اینارو سعی میکنم به خودم به بهترین شکل برسونم ولی گاهی یه چیز خاص به آدم می چسبه حتی گاهی فقط لازمه زیر بارون بمونی ؛ اینجوری خود به خود وجودت ریفرش میشه . راستی من پیشنهادم اینه حتما یه ساز انتخاب کنید و با علاقه شروع کنید به نواختن . کسانی که این حسو تجربه کردن میدونن چی میگم این کارم کلی آدمو سبک میکنه ! من ارتفاع رو هم خیلی دوست دارم  . وقتی بعضی شبا که میریم بام و کل چراغای شهرو میبینم خیلی آروم میشم احساس میکنم همه چی تو دست منه!انگار به همه چی تسلط داری و میدونی تک تک آدمایی که دوستشون داری زیر یکی از این چراغا داره نفس میکشه و تو بهش نزدیکی ! خیلی حس جالبیه! هر وقتم قرار باشه بریم بیرون پیشنهاد من بام تهرانه! البته نمیشه خیلی گفت چون دوباره میشم همون آدمی که فقط به فکر خودشه!

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱٧ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt

سلام                                                                                                                                                                

نوشتن خیلی خوبه انگار ذهن آدم سبک میشه عاشقشم!

- میخوام مدرسه مو عوض کنم ...

- چرا؟؟؟از اونجا بهتر مگه پیدا میشه؟!(میدونستم خیلی اونجا سختشه ولی بازم نمیدونم چرا این سوالو پرسیدم!)

- خیلی فشار رومه ، با همه ی خوبیاش به این همه استرس نمی ارزه.

واقعا سعی کردم بهش بگم که مثل یه دوست به فکرشم . اون بهترین دوست منه حتی گاهی فک میکنم مامانم و به خصوص خواهرم نسبت به اون حسادت میکنن ! اینم از خودخواهی ما آدماست ، خود من اگه ببینم پریسا ( خواهرم)  از یکی خوشش میاد کلی از اون طرف بد میگم و ...! شاید حق دارن ، شاید ما گند دوستیو درآوردیم (!) ولی  خیلی زیاد با هم جوریم و علاوه بر دوستی همسایه ایم و علاوه بر اینا رفت و آمد خونوادگی داریم ... همین عید امسال رفتیم دوهزار پیششون . اونجا خونه دارن اصلا فکر نمیکردیم باباهامون اونجوری با هم چفت بشن ولی شدن و ما کلی کیف کردیمهورا

من تا الآن همه ی دوره های زندگیمو دوست داشته ام ؛ به خصوص تینیجری . یکی از دلایلشم همین دوستمه به نظرم همه ی آدما از نوجوونیاشون همین تیپ خاطره ها و دوست هارو دارن . خاطره از خندیدنای بلند بلند بی دلیلی که واقعا اون لحظه بی دلیله     خاطره از عشقای پوچی که اکثر اوقات یه طرفه اس و تو بازم میشینی با همین دوستت - که تو این سن از خودتم احمق تره - از رویاهای شیرین حرف میزنی و اینکه اونم به تو علاقه منده !!! خاطره از  همین روزا که حتی خجالت میکشیدی بهش فکر کنی

ولی  من دیگه عاشق نشدم و فکرم نمیکنم که بشم چون عشق برام یه ارزش خاص پیدا کرده و به جرات میگم الآن هیچکس اونجوری که من مد نظرمه عاشق نیست واسه همیناست که دیگه هیچ مردی نمیتونه معشوقه ام باشه البته بگم ها اون موقع هم کسی نمیتونست منو از خودم غافل کنه .اصلا یه جورایی به خاطر همون خودخواهیه نمیتونم به کسی بیشتر از خودم فکر کنم حتی همین دوستمو! اینجوری انگار پرستو رو بیشتر دوست دارم انگار نمیترسم که فراموشم کنه آخه خودم از همه چی واسه خودم مهم ترم!راستی این کارم هم واسه اطرافیانم حرص درآوره .( بازم بهشون حق میدم) دارم سعی میکنم کمتر به خودم فکر کنم

داشتم موضوع مدرسه رو میگفتم آخه اون تیزهوشان قبول شد و من نشدم ! حالا بعد دو سال میخواد بیاد بیرون  . واسه ثبت نام اومدن مدرسه ی ما ولی این مدرسه ی کوفتی ما گفت ما بچه های خودمونم میفرستیم جای دیگه! ظرفیتمونم تکمیله! خلاصه منم با جند تا از آشناها و معلمای صمیمی صحبت کردم ولی انگار به قول بعضیا قسمت نبود! راستی چه خوبه که این جمله هست خیلی وقتا با شنیدنش یه جور خاص آروم میشیم . خیلی امیدوار بودم که دوباره با هم بریم مدرسه و تو راه کلی حرف خصوصی بزنیم یا حتی سر کلاس ... ما مشکل نداشتیم ... اون یه دفترچه خریده بود مواقعی که نمیتونستیم حرف بزنیم با نوشتن تبادل اطلاعات میکردیم! هنوز دارمش دفتررو . تا همیشه ام خواهم داشت ... کاش دوباره میتونستیم رو یه نیمکت بشینیم ... کلا 4 نفر بودیم که دنیای هم بودیم ولی ما دوتا به خاطر همون دو تا دلیل دیگه صمیمی تر بودیم . نمیونم چرا از اولم حسم – که همیشه راست میگه – بهم گفته بود که نمیشه و واسه ی همین خیلی امیدوار نبودم ولی ...میخواستم امیدوار باشم! همیشه اینجوریه که میدونی نمیشه ولی بازم یه نیرویی تو رو نگه میداره ... تو رو ... امیدتو ... و انگیزتو .

"ما امیدواریم و امید دلیل محکمی ست بر حیات ..."

روز اول که از هم جدا شدیم ( اول مهر 89) بعد اینکه از مدرسه اومدم مثل چی گریه کردم . بعد اهنگی که اون موقع ها اصلا باهاش ارتباط برقرار نکرده بودمو میذاشتم و اشک میریختم :

"اما هنوزم تو هستی انگار همین جا نشستی

انگار که هستی هنوزم نگذشته حتی ... یه روزم"

هیچ وقت آدمایی رو که گریه میکنن ضعیف نمیبینم حتی دوست دارم اینجوری باشم مگه آدما از سنگن؟! درسته که بعضی وقتا از گریه کردن زنهایی یادمون میاد که دارن التماس یکیو میکنن و بدبختیاشونو واسه طرف میشمارن تا دل اونا که اکثرا آدم بده ان بسوزه و ... ولی در کل به خصوص تو تنهایی ها خیلی دوست داشتنیه! البته فاصله ی اشک و گریه بعضی جاها کوتاهه ولی یه وقتایی چند قطره اشک کافیه ،  بعضی جاهام هیچی مثل یه گریه ی سیر نیست ، گاهیم همین فاصله هه از همه چی مهم تر میشه!

از اینکه این پاییز بی تو باشم سختمه ... افسوس

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱٦ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده پرستو () CoMmEnt